تبليغاتX
مهرآوا

چنان (گویند) که اهریمن بر (ضد) هرمزد؛ اکومن بر (ضد) بهمن؛ اَندر بر (ضد) اردیبهشت؛ ساول بر (ضد) شهریور؛ ناگهیس که ترومَد(ش) نیز خوانند بر (ضد) سپندارمذ؛ تریز بر (ضد) خرداد و زَریز بر (ضد) امرداد؛ خشم بر (ضد) سروش؛ دروغ میهوخت بر (ضد) راستی؛ سخن جادوئی بر (ضد) مانسرِپاک؛ اندیشه ی بد و گفتار بد و کردار بد بر (ضد) اندیشه ی نیک و گفتار نیک و کردار نیک؛ اَستویهاد، که وای بدتر خوانده شود، بر (ضد) رام که وای نیکوست؛ وَرَن بیراه بر (ضد) آسن خرَد؛ اَشکُنی، که انکار است، بر (ضد) مینوی توجه؛ اَژگَهانی بر (ضد) کوشائی؛ بوشاسپ بر (ضد) خواب؛ کین بر (ضد) آشتی؛ درد بر (ضد) رامش؛ گند بر (ضد) خوشبویی؛ تاریکی بر (ضد) روشنایی؛ زهر بر (ضد) انوش؛ تلخی بر (ضد) شیرینی؛ پستی بر (ضد) رادی؛ تباه گری بر (ضد) آفرینش بخردانه؛ زمستان بر (ضد) تابستان؛ سردی بر (ضد) گرمی؛ خشکی بر (ضد) خَویدی؛ دوزخی بودن بر (ضد) بهشتی بودن؛ تبهکاری بر (ضد) درستکاری؛ اَشموغی بر (ضد) تقوی؛ پیری بر (ضد) جوانی؛ شب بر (ضد) روز؛ ناآمرزیداری بر (ضد) بخشایش؛ گَناگی، که از میان بردن است، بر (ضد) افزونی؛ ریمنی بر (ضد) پاکی؛ پلیدی بر (ضد) طهارت؛ ناخرسندی بر (ضد) خرسندی؛ دیگر ارواح دیوی بر (ضد) ارواح ایزدی، مانند دیوان، دروجان، جادوان و مَزَنی ها بر (ضد) ایزدان، بَغان و امشاسپندان. در گیتی نیز تیرگی بر (ضد) آسمان؛ تشنگی بر (ضد) آب؛ پلیدی و خِرَفستر و وَزَغ بر (ضد) زمین؛ کرم بر (ضد) گیاه؛ گرسنگی و تشنگی بر (ضد) گوسفندان؛ مرگ و سیج و تنگسالی و دردِ گونه گونه بر (ضد) مردمان. نیز سپاردن سوزش بر تنِ آتشان، آن که مردم و گوسپند را بخشکی سوزانَد. به صورت مادی: شیر و گرگان سردگانِ دزد بر (ضد) سگان و گوسفندان؛ وزغ بر (ضد) ماهیان؛ بوف با دیگر خرفسترانِ پردار بر (ضد) مرغان؛ اَشموغانِ تبهکار بر (ضد) مردان پرهیزگار؛ جهی بر (ضد) زنان؛ زیناوندیِ بد بر (ضد) ایزدان جهان مادی آمدند. در سپهر نیز مهر تاریک بر (ضد) خورشید؛ ماه تاریک بر (ضد) ماهِ گوسفند تخمه آمدند. ایشان را (خورشید و ماه) به هم پیمانگی بر گردونه ی خویش بستند. دیگر جادوان و پریان، با اباختران هرزه ی مرگ آور، بر (ضد) اختران: هفت اباختر سپاهبد بر (ضد) اخترانِ (سپاهبد)؛ چون تیر(اباختری) بر (ضد) تیشتر؛ هرمزد اباختری بر (ضد)هفتورنگ؛ بهرام اباختری بر (ضد) ونند؛ اناهید اباختری بر (ضد) سَدویس؛ کیوان، که سپاهبدان سپاهبدِ اباختران است؛ بر (ضد) میخ میان آسمان؛ گُوزَهر و نیز موش پریِ دنب دار بر (ضد) خورشید و ماه و ستارگان آمدند. خورشید موش پری را به هم پیمانگی به گردونه ی خویش بست که تا گناه کردن کمتر تواند؛ (زیرا) اگر هرزه شود، تا بازگرفتن، بس بدی بخشد. در ابرپایه نیز اسپنجروش بر (ضد) آتش وازِشت؛ اَپوش دیو بر (ضد) تیشتر و همکاران تیشتر آمد. دیگر بیشمار چشمگان دیوان بر (ضد) ایزدان باد و باران ساز آمدند. ایشان را تفصیل دراز است. حرکت و نبرد ایشان در بهیزه و درنگ به اختر شماری نیز پیداست.

+ نوشته شده توسط شمیم ولیان |
مهرگان مبارک
+ نوشته شده توسط شمیم ولیان |

ایران کشور باستانی دوگانه باوری است. به نظر ارسطو و پلوتارک چنین بود. امّا دوگانه باوری، گونه های بسیار دارد. دوگانه باوری مانی ژرفتر و در جهتی سوایِ دوگانه باوری زرتشت است، هرچند ریشه در آن دارد.

دوگانه باوری گرایش بسیار دیرینه ای بودکه به اشکالی گوناگون در می آمد، به ویژه به شکل ستیزه جویانه. این گرایش، همان اندازه قدیمی است که گرایش یکتاپرستی، و اشکال گوناگونی از آن را می توان پیش از زرتشت که تمام آنها را با هم پیوند داد ملاحظه کرد. یکی روشنی و تاریکی را در مقابل هم قرار می دهد، دیگری اهوره هاو دیو ها را، یا زندگی و نازندگی را، یا نیک و بد را، و غیره.

خصیصه ی روشنایی، وضوح است و عیان نمودن. عناصر وهمی از آشکاری و وضوح می گریزند و معمولاً در تاریکی و نیمه تاریکی، نمود کلی و شبحی از خود نشان می دهند و از دیده شدن آشکار و شناخته شدن کامل و مستقیم بیزار و گریزانند. در واقع خصلت شناسانندگی و آشکارسازی روشنایی است که آنها را گریزان می کند، نه خود روشنایی.

جدال و کشمکش خیر و شر، با بوجود آمدن انسان، به هستی راه پیدا کرد و شاید از همان موقع، موجودیت و تجسم بیرونی یافت. اسطوره هابیل، نماد خیر انسانی و اسطوره ی قابیل، نماد شر انسانی شد. اسطوره ها و افسانه ها منبع انرژی خلاق و زاینده خود را از این دو (خیر و شر) گرفته اند و می گیرند. خط مشترکی که تمام افسانه ها را از دیرباز تا کنون به هم پیوند می دهد، همان خط جدال خیر وشر است که دو صف و دو ستون اصلی افسانه ها را تشکیل می دهد. نیروهای شر در یک سو قرار گرفته اند و در برابر نیروهای خیر صف آرایی می کنند و با هم می جنگند و باز محور مشترک تمام افسانه ها بر پیروزی خیر و نابودی شر قرار گرفته است.

اوستا مثل بیشتر مجموعه های اساطیری، اسطوره های را که به شکلی کم و بیش نمادین نیروهای روشنی و تاریکی را درگیر هم می کند نگه داشته است. مثلاً پسر پروردگار خردمند با اژدهای سه سر، اژی دهاکه، برای به دست آوردن فرّ شاهی، نماد درخشان اقتدار شاهان، پیکار می کند. پیام زرتشت تمام این پیکارها را در بطن ستیزه ی گسترده- ای جا می دهد که انسان ها همگی باید در آن سهیم باشند. صورت اهریمن و اهورامزدا یکی در صورت حیوانی زشت و کریه و دیگری در حالتی زیبا بیانگر تشبیهی است که مضامین اصلی هنرهای اساطیری ایران را از آغاز تا عصر هخامنشی- و بعد از آن تا عصر ساسانی با تغییراتی- به وجود آورده است.

دو گانه انگاری که شالوده ی همه ی یزدان شناسی های ایران پیش از اسلام است، گاه حیرت انگیز و سردرگم کننده است. نیروی شر و بدی به اندازه ی نیروی خیر و نیکی تواناست گاه حتی نیروی سازنده است و خدایان بزرگ برای چیره شدن بر او به یاری خدایان کوچک تر نیاز دارند. امّا چنین ضدیت هایی در عین اینکه به کاری تبیین همه ی تناقض های پیچیده ی هستی می آیند دوره های متناوبی را هم که بشر در زندگیش پیش رو دارد توضیح می دهند، و نیز چرخه ی بی پایان روز و شب، خشکسالی و بارندگی، زمستان و تابستان، به صورت خدایان چند گانه ی ایرانی تشخّص و تجسّم یافته اند. از این میان وایو، ایزد بادها، بهترین نمایاننده ی ضدیت های جبلی هستی است. او اگر چه بازوی راست نیرومند اهورامزداست، قلمروش در واقع تهی جایی است که نیکی و بدی در آن با هم رویارو می شوند: جنگ و رقابت مایه ی هستی اوست. امّا ستیزه میان نیکی و بدی، روشنایی و تاریک، هرگز به فرجام قطعی نخواهد رسید، زیرا این ستیزه سر چشمه و انگیزه ی هستی است.

باور زردشت این بود که نیروی توان فرسا در جهان و نیز در روان های آدمیان میان نیروهای خیر و شر جریان دارد. او دو گروه روان های متضادرا مشخص می کند که از آغاز زمان در کشاکش با هم اند و در پس هر یک ازین گروه ها در یک سو سپاهی از ایزدان و فرشتگان ایستاده اند و در سوی دیگر، درسوی شرّ و بدی و زشتی، انبوهی از دیوها. انسان ها یاران اهورامزدایند در نبرد او با اهریمن که شکست دادنش هدف و مقصد آفرینش است.

یکی از مهم ترین مضامین هنر ایرانی- زرتشتی، تنازع و تعارض اهورامزدا و اهریمن است که در عقاید اوستایی و اساطیری ایرانیان اهمیت به سزایی دارد. از اینجا ایرانیان قدیم همواره با تاریکی و ظلمت در ستیز بوده اند و بالطبع توجه به نور اساس هنر آنان را تشکیل می دهد. اساساً در تفکر زرتشتی جهان جسمانی تمثل عالم روحانی یا نور است، و به یک اعتبار، از آنجا که اهریمن به جهان جسمانی نزدیک است، مبدأ ظلمت، و اهورامزدا که به عالم روحانی قریب است، مبدأ نور محسوب می شود.

به گفته ی بُندهِش: هر دو آفریننده از ازل وجود داشته اند؛ از دیالکتیک (جدل) آنها همه چیز جهان شکل گرفته است، به طوری که طبیعتی که در هر بخش از جهان مشاهده می شود همه خوب است و هم بد. این طبیعت با خود در تعارض است و متصّف به صف بی نظمی. امّا این دو آفریننده تا ابدالاباد باقی نمی مانند. در پایان- پایانی که اجتناب ناپذیر است- انگره مینو که همان نیروی تاریکی و بدی است همراه با تمامی آفریدگانش نابود می شود. این نابودی طی بحرانی صورت می گیرد که برای نوسازی جهان پدید آمده است و همه ی تاریخ رو به سوی آن دارد و همه ی آدمیان برای تحقق این هدف قاطعانه فراخوانده شده اند.

در گاهان (بخش کهن تر اوستا) سپند مینو (روح مقدس و جلوه ی اورمزد) و انگره مینو ( روح خرابکار، اهریمن) چون دو همزاد به شمار می روند و سپس اورمزد مستقیماً در برابر اهریمن قرار می گیرد ،بعد ها در باورهای زروانی (احتمالاً از دوران هخامنشی به بعد) اصل این دو را یکی می دانند.

زرتشت اعلام داشت ، دو علت و یا دو اصل ابتدایی به نام«مینیو» وجود دارد که اگر چه در تحت فرمان اهورامزدا است، خود مستقلاً ضد هم به فعالیت می پردازند و اینها عبارتند از: سپنتا مینیو (روح افزایشی) و انگره مینیو(روح کاهشی).

گلدنر سپنتامینو را روح القدس ترجمه نموده و آن را با اهورامزدا برابر می داند. در تفسیر وی اهریمن و اهورامزدا یا سپنتامینیو و انگره مینیو به صورت و روح از آغازگیتی در مقابل هم قرار می گیرند و با این تعبیر ثنویت دین زرتشت پایه گذاری می شود.

لومل نظر گلدنر را درباره ی همسانی سپنتامینیو و اهورا مزدا نپذیرفته و معتقد است که دو روح سپنتامینیو و انگره مینیو یا بنا بر تعبیر او، روح هوشمند و روح شرور، در مرحله پایین تر از اهورامزدا قرار دارند. او می نویسد: آنچه نسبت همزاد بودن انگره مینیو و سپنتامینیو را در کلام زرتشت مشخص می سازد آن است که زرتشت برای نفوذ بخشیدن و روشن ساختن سخن خویش این مفهوم را به کمک گرفته تا تقارن این دو متعارض و تمایل نزدیک اضداد و بلاواسطگی شدید برخورد آنها را توضیح دهد.

جکسون می نویسد دوآلیسم مسلماً بین ایرانیان و حتی آریایی های هند و ایران قبل از زرتشت وجود داشته ولی شکل و بیان زرتشت بکلی نو و مختص خود اوست. ثنویت اویک دوآلیسم توحیدی است.

دکتر کارتر می نویسد: «اهریمن یا انگره مینیو برترین امیری در بین ارواح شریر است. او خالق شر و زشتی و مقابل و رقیب اهورا مزداست. درحالی که اهورامزدا فقط نیکی خلق می کند. اهریمن از ازل با اهورامزدا وجود داشته است.

بارتولرمه معتقد است که اصطلاح خدا و شیطان در مقابل هم ساخته ی اوستای منحرف است، زیرا زرتشت برای آن که خدایان قدیم ایرانیان را از خاطرشان خارج ساخته و آنها را  به یک خدای واحد متوجه سازد، خدایان قدیم یا دئو را به خدایان دروغ یا بت، تنزل داد و اهورامزد را در مقابل خدایان کاذب یا بت ها قرار داد. امّا بعد هاکه مذهب از مسیر اصلی بکلی منحرف شد، این تقابل به صورت خشن در آمد و خدا و شیطان در مقابل هم قرار گرفتند.

بارتولرمه درباره ی توجیه سپنته مینیو و انگره مینیو چنین نظر می دهد که زرتشت دو دنیای حقیقت و دروغ را مطرح ساخته است که چون عوالم نور و ظلمت از هم متمایزند. این دو جهان از ابتدای حیات در کنار هم به صورت قلمرو ارواح پاک و شریر وجود داشهت اند. این جفت همزاد از ازل با هم در حال منازعه بوده و برای افزایش قدرت خویش به تکثیر پیروان خود می پردازند. به همین جهت در گاتاها آمده که دیوان هنگامیکه به مشورت پرداختند خود را به دست فریب سپردند تا جانب روح شریر را بگیرند.

مارتین هاوگ یکی از اولین کسانی است که به صراحت اشتباه معتقدین به ثنویت دین زرتشت را اعلام کرد و متوجه این واقعیت شد که در گاتاها هرگز اهریمن در مقابل اهورا مزدا نبوده و تنها خالق اهورامزداست. سپنته مینیو و انگره مینیو دو قدرت سازندگی و تخریبی خداوندند که موجد ظهور پدیده های جهانند و چون شب و روز قابل تجزیه نیستند. اومعتقد است که با گذشت روزگار و تحریف عقاید این دین دستخوش تغییر و انحراف گردید و رو به فساد گذاشت. در این حال سپنته مینیو با اهورامزدا یکسان تصور شد و انگره مینیو در مقابل آن و این و به صورت دو پدیده متصل توجیه شد و با این برداشت ثنویت به وجود آمد که در نخستین فرگرد وندیداد به خوبی دیده می شود. عکس العمل این دو گانه پرستی، باعث تقویت آیین زروان، که نوعی یکتا پرستی بود، گردید. آیین زروان در دوران ساسانیان رواج کامل یافت، بطوری که بسیاری از محققین زروان گری را با دین زرتشت اشتباه نموده و آنها را یکی گرفتند و زروان اکرنه را که مغان غربی به آن معتقد بودند در دین زرتشت وارد کردند.

محققین اسلامی نیز اعتقاد به اورمزد و اهریمن یا خدای نیکی و زشتی را از اصول عقاید زرتشتیان دانسته اند. الغزالی فقیه مشهور اسلامی در باب دین مغان می نویسد: «مغان نور مطلق را می پرستند که شامل تمام انوار است. آنها معتقدند که آن خدای جهان است و همه ی نیکی ها به او نسبت داده می شود. ولی چون می بینند که در جهان بدی هم وجود دارد، نمی خواهند آنها را به خدای خود نسبت داده و مایلند خداوند را از شر بدور نگاه دارند. پس جنگ بین نور و تاریکی را مطرح می سازند و اصل جهان را به این دو منسوب می نمایند و آنها را گاهی خدا و گاهی اهریمن می گویند.

این دو گوهر یعنی نیکی و بدی مینوی اند و با اندیشه بستگی دارند زیرا سنجش نیک و بد با انسان است و وجود خارجی ندارد. این دو از آغاز با هم جفت و همزاد بوده و در عالم اندیشه و رویا پدید آمدند. دو فروزه ی نیکی  بدی از آغاز در نهاد آدمی وجود داشته و در اندیشه و گفتار و کردار هویدا می گردند. به عبارت دیگر، سرچشمه و بنیاد تمام گفتار و کردار نیک و پسندیده و یا زشت و پلید اندیشه ی انسان است. خداوند به انسان نیروی اندیشه و تمیز نیک و بد داده است تا در گزینش نیک و بد عقل خود را به کار برده و راه را از چاه باز شناسد. کسانیکه زرتشتیان را به دوگانگی متهم می سازند و اهورامزدا و اهریمن را در برابر هم قرار می دهند باید به یسنا توجه نمایند تا بفهمند پیمبر بزرگ ایران نیک و بد را زائیده ی اندیشه ی بشر دانسته و آنها را دو گوهر همزاد و لاینفک شناخته است و اهورامزدا را تنها پروردگار دانای مطلق و سرچشمه ی تمام نیکویی ها و سزاوار ستایش و نیایس و هیچگاه او را رقیب اهریمن نمی شناسد.

قریب به اتفاق اوستا شناسان با این نظریه که دین زرتشت یک مکتب دوآلیستی بوده که جنگ اهریمن و اورمزد را مطرح ساخته است، موافق نیستند. قلیلی هم که ثنویت پیام زرتشت را می پذیرند، کوچکترین دلیلی از گاتاها ارائه نکرده بلکه به اوستای متاخر متکی می شوند.

در پیام زرتشت برداشت خیر و شر با شعور و دانایی بشر ارتباط مستقیم دارد. دانا راستی را بر می گزیند نه نادان. در هیچ سرودی، جنگ اهورامزدا و اهریمن مطرح نشده، و بحث تنها در چگونگی پدیدار شدن دو پدیده ی منشی خیر و شر است و انتخاب آن.

 

+ نوشته شده توسط شمیم ولیان |

چهار شیئ مقدس (grail)

افسانه های جام مقدس نخستین بار بین عامه ی مردم توسط دستنوشته های لاتین جئوفری دومونموت Geoffrey de Monmouth کمی بعد از سال 1130 میلادی منتشر شد، او از چهار شیئ مقدس یا جام مقدس grail hallows سخن میگوید. واقعیت مطلب در روایات گوناگون متفاوت است ولی اغلب آنها در روایت منقول در زیر متفق القول هستند.

نخستین شیئ کاسه ای ست که عیسی مسیح در آخرین شام به دست گرفته و میگوید این کاسه ی غذا را دور بگردانید تا هر کس هر چه میخواهد از آن بخورد. دومین آنها، یک شمشیر روحانی است. این شمشیر افسانه ای نماد قدرت و حکومت شاه داود است و در عهد عتیق به آن اشاره شده است. سومین شیئ،نیزه ی مقدس است. گفته میشود آن نیزه لونژینوس سرباز رومی بود که با آن پهلوی مسیح را در بالای صلیب سوراخ کرد. و چهارمین یک سینی چوبی است که مسیح با حواریون خود برّه ی قربانی را بر آن نهادند و تناول کردند. جام و سینی چوبی همان است که مشابه آن را کاتولیکها به شکل کاسه ی سفالثی و یا بشقابی فلزی در مراسم مذهبی از آن استفاده می کنند. ولی واقعیت این است که این چهار نماد سابقه ای قدیمی تر از ظهور عیسی مسیح دارد.

مبانی افسانه ی جام مقدس یا اشیاء مقدس، مانند تاروت، بسیار و گوناگون است. جالب است که روایات مسیحی از بازسازی افسانه های اساطیری سلتی که ریشه ایرلندی دارند بهره گرفته که در طی سالیان در سرزمینهای ویلز Wales و مناطقی از کرنوال Cornwall گسترده شده است. فاتحین نورمان در انگلستان، فرهنگ فرانوی را تا مناطق دوردست غرب سرزمین ویلز گسترش دادند. ولی متقابلاً در نیمه ی دوم قرن دوازدهم، افسانه ی آرتور شاه بود که به زبان فرانسه ترجمه شده و ادامه ی آن با انتشار روایات گوناگون افسانه ی اشیاء مقدس در فرانسه دنبال شد.

 

چهار گنجینه ی ایرلندی

روایت چهار شیئ مقدس، ریشه در چهار گنجینه ی ایرلندی دارد، آنا نمادها و رموز Tuatha de Danaan  پیروان الهه ی دانو Danu از خدایان قوم سلتی هستند که قبل از میلاد مسیح در ایرلند میزیستند. این چهار گنجینه عبارتند از:

1-      دیگ داگدا dagda. داگدا یا اکید اولاتر Eochaid Ollathair پدر همه و خدای رزاق و روزی رسان قوم خود بود. دیگ داگدا هرگز خالی نمیشد.

2-     نیزه ی لاگ Lug. لاگ خدایی بود با مهارت های فراوان الهی و از آن بود که سامیل داناخ Samildanach یا بس ماهر لقب گرفته بود. او در نبرد نیزه ی خود را با مهارت بسیار به کار میبرد.

3-   شمشیر نوادا Nuada. نوادا فرمانروا و سلطان توتا Tuatha با شمشیر خود به مصاف دشمنان خود میرفت و آن چنان قدرتی داشت که هیچ خصمی از ضربت او در امان نمیماند.

4-    سنگ فال Fol. این سنگ نشانه ی سلطنت و حکمفرمایی بود و هر گاه که کسی حرمت و حریم شاهی را نادیده میگرفت، آن سنگ به صدای بلند به فریاد در می آمد.

 

این که چگونه این چهار نماد مقدس و باستانی، چهار شیئ مقدس و یا چهار گنجینه ی ایرلندی در نقش پذیری خالهای چهارگانه ی تاروت سهمی داشته اند و یا به نحوی به آن مرتبط بوده اند، در هاله ای از رمز و ابهام باقی مانده است. افسانه ی شاه آرتور شباهت بسیاری به آئین های گنوستیک یا آئین های عرفانی دارد. در این افسانه هدف، سلوک قلبی و درونی سالک، نیل به خرد، رشد روانی، و در غایت آزادی و رهایی روحی است و شرح تلاش فردی، برای کسب تجربیاتی سودمند است که سالک را برای رسیدن به بالاترین درجات بلوغ، تمامیت فردی و ایجاد رابطه ی مطلوب با محیط خود کمک خواهد کرد.

نمادگرایی کارت های تاروت کوچک باعلائم جام، عصا، شمشیر، و سکه و به ویژه نمادهای احکام کبیر، نمیتواند به تنهایی یک منبع یا ریشه فرهنگی داشته باشد. نمادهای چهارگانه تاروت کوچک با این که ظهرا نامربوط به نظر میرسند، هنوز هم پر معناترین نمادها هسند که در هر محل و در هر زمانی مصداق ویژه ی خود را دارند. زیرا در تکوین آنها عوامل فرهنگی متعددی از اقوام گوناگون سهمی دارند.

 

+ نوشته شده توسط شمیم ولیان |

اول برام یه وسوسه بیشتر نبود... یه وسوسه ی جدید مثل تمام وسوسه ها. مثل فال ورق... یی چینگ... کف بینی... فال قهوه... یا همه ی چیزهایی که ادعا دارن این پرش زمانی ممکنه و همه چیز مکتوب شده و راه هایی هست که باهاش بشه امکاناتی رو در آینده پیش بینی کرد.

متاسفانه این مسیر، پرتگاه هاش زیادن. چه پولها که خیلی ها نمیدن بابت فال و رمالی و جن گیری و دعا نویسی و... که نه ذره ای به حقیقت نزدیکه و نه به چیزی که من دنبالش بودم.

مطالعه ی نظریات یونگ بود که چیزهایی رو برام پررنگ کرد. اینکه الگوهای هستی به علت تکرار پذیر بودنشون در قالب آرکتایپ، قابل پیش بینی هم هستند. علاوه بر این که تصاویر ناخودآگاه،  بوسیله ی تصاویر و اشکال نمادین بیان میشن و انسان از طریق ناخودآگاهش به انرژی بیکران هستی متصله. مقدمه ای که برای یی چینگ نوشته بود رو قبل از این که در مورد آرکتایپ ها چیزی بدونم خوندم و چند سال بعد با برداشت تازه تری دوباره مرورش کردم.

راه های عجیبی در زندگی من طی شده که وجود یه دنیای نامرئی پر از رمزو راز رو در موازات دنیای مرئی و عینی و منطقی هر روزه به من ثابت کرده. البته من نوشتن این مطلب رو شروع نکرده م که این قضیه رو توجیه کنم. عقیده ی من اینه که این نتیجه ایه که هر فردی باید شخصاً بهش برسه. توجیه پذیر نیست و قابلیت بحث منطقی هم نداره. برای من این مثل یه واقعیت توجیه ناپذیره که زنانه ترین بخش وجودم به شیوه ی خودش درکش میکنه.

 

کتاب، و کارت های تاروت ( یا تارو) رو هدیه گرفتم و این هدیه اونقدر در زندگی من تاثیر داشته که تصمیم گرفته م در موردش بنویسم. به مرور سعی میکنم مطالب بیشتری بگذارم.

 

تاروت

منشأ کارتهای بازی در اروپا احتمالاً کارت های تاروت هستند ولی اشکالی که اکنون در کارتهای بازی دیده میشود متفاوتند. کارتهای بازی پنجاه و دو برگ است که جایگزین هفتاد و هشت کارت اصلی شده است. کارتهای تاروت تلفیقی از دو دسته است: دسته ی اول شامل پنجاه و شش کارت، به نام آرکانای کهین (Lesser arcana) یا کارتهای کوچک نامیده میشوند و گروه دیگر به نام کارتهای آرکانای مهین (Greater arcana) یا کارتهای بزرگ موسوم است.

کارتهای آرکانای کهی منشأ کارتهای بازی امروز است. پنجاه و شش کارت به چهار دسته تقسیم میشوند و درکشور ایتالیا به نامهای باستونیbastoni- چوب دستی baton یا چماق، فنجانcape، شمشیر spade، و دناری denari (ریشه ی کلمه ی دینار) یا سکه موسوم هستند. هر رده ازکارتها شامل ده کارت از شماره ی یک ( آس) تا ده هستند. به اضافه ی چهار کارت سلطنتی به نامهای شاه re، شهربانو dama، شوالیه یا شهزاده cavalo و ولگرد knave، مردک jake که در کارتهای امروزی سرباز نامیده میشود.

امروزه در کشورهای آمریکا و انگلستان نقش خال کارتها فرانسوی هستند که نخستین باردر اوایل قرن پانزده از فرانسه به این کشورها برده شد.

ترفل trefle، شبدر یا گشنیز trefoi، کور یا قلب coeur، پیک Pique، نیزه pike، کارو carreaux و خشت paving tile. مترادف این اسامی در انگلیسی، چماق، قلب بیل و الماس به کار برده میشود. احتمالا انگلیسی ها نام سه خال ورق را از زبان ایتالیایی اخذ کرده اند و فقط خال دل یا قلب را از فرانسوی ها گرفتند.

از بیست ودو کارت باقی مانده ی تاروت، امروزه استفاده نمیشود. تنها یادگاری که از آنها در کارتهای معمولی دیده میشود کارت بدون شماره ی دلقک از کارتهای مهین موسوم به ژوکر است. هر یک از کارتهای آرکانای مهین تصاویر نمادین و مفاهیم ویژه ای دارند.این کارتها با اعداد یونانی شماره گذاری شده اند و بیست و دومین کارت که دلقک است، بدون شماره میباشد.

برخی معتقدند که اصولاً خاستگاه نخستین بازی با ورق چین یا کره بوده است و حداقل تاریخ آن به اوایل قرن یازده میلادی میرسد. طرح و تصاویر ورقهای باقیمانده از آن دوران نشان میدهد که منشا آن نقوش پول کاغذی است که در طی حکومت سلسله ی تانگ رایج شد.

نظریه ی قدیمی دیگری حاکی از این است که مبدأ اولیه ی کارتها سرزمین هند است. در برخی پیکرههای شیوا وی به هر یک از چهاردست خود یک جام، یک عصای سلطنتی، شمشیر و حلقه گرفته است. این اشیاء در کارتهای تاروت وجود دارند ولی متاسفانه تاریخ نحوه ی استفاده از آنها در کارتهای بازی هندوان معلوم نیست.

به عقیده ی یک نویسنده ی ایتالیایی به نام کولوزو covelluzo اولین بار در سال 379 کارتهای بازی از شمال آفریقا وارد ایتالیا شد و به نام بازی نائیب naib در شهر ویتربو رایج گردید.

احتمالاً اعراب با تهاجم و ورود به اروپا بازی ورق را با خود به ارمغان آورده اند.

 

گسترش و چیرگی عقاید فرقه ها و آیین های مختلف و آیین گنوستیک در اروپای دوره ی رنسانس موجب گرایش و جلب توجه به باورهای پگانیسم و مشرکانه ی کهن گردید. از جمله میتوان به ظهور فرقه ی کاتاریسم catharism اشاره کرد. کاتاریستها افکاری ثنویت گرا داشتند و در طی قرون دوازدهم و سیزدهم در جنوب فرانسه و شمال ایتالیا به منتهای شهرت و موفقی رسیدند. بررسی در عقاید و نظریات آنها نشان میدهد که فلسفه ی آنها برگرفته از فرقه ی بوگومیلها است. فرقه ی مذکور در سال 904 م در بلغارستان توسط راهبی به نام بوگومیل پایه گذاری شد. این فرقه با اقبال گسترده ای بین عامه ی مردم در قرون دهم و یازدهم در جنوب شبه جزیره ی بالکان و آسیای صغیر به سرعت گسترش یافت. ریشه ی اندیشه های این آئین از گروه پولیسین ها paulisians نشأت گرفته بود. آنها فرقه ای ثنویت گرا در ارمنستان بودند. به اعتقاد آنها جهان صحنه ی مبارزه ی دو نیروی خیر و شر است. آنها میگویند دنیایی که ما میشناسیم اساسا بنیادی شیطانی دراد. این نیروی شر را ساتان (شیطان) مینامیدند. جسم  و روان پست انسان توسط اهریمن خلق شد. ولی بارقه ای الهی در درون آن نهفته و اسیر است که میتوان با رهایی آن به روشنی و آزادی دست یافتو قیود مادی را از هم گسست. نیل به دانش و آگاهی ذای که از مبانی آئین دوآلیستی است، گنوستیک (شناخت)نامیده میشود و مشتق از کلمه ی یونانی گنوزیس Gnosis به معنای دانش و خرد است. کاتاریست های اروپایی معتقد بودند که شیطان خالق دنیای عینی و مادی و خدای عهد ازلی است. آنها مسیح را فرستاده ای ناجی و راهنما میدانستند که توسط او بشر میتواند خود را از قیود مادی رهایی بخشد و حجاب از طبیعت حقیقی خدای ازلی برگیرد. کاتاریست ها اعتقادات کلیسای مسیحی را درباره ی رستاخیز و احیاء و تجسد مسیح تکذیب میکردندو تولد دوباره ی مسیح را در روز داوری نمیپذیرفتند.

آئین گنوستیک در تاروت کبیر:

طرح تصاویر تاروت نمیتواند بازتاب کاملی از تظریات کاتاریستها باشد. نظم و ترتیب بیست و دو کارت تاروت کبیر از کارت بدون شماره ی دلقک شروع شده و به کارت 21 یعنی دنیا ختم میشود و به نحو جالبی حاوی طرح های گنوستیکی کلاسیک است. به اعتقاد آنها روح بشر با ماهیتی الهی در قالب تن خاکی اسیر است و به هویت الهی خود جاهل است. دلقک مظهر پیام آور برترین افلاک و جلوه ای از ذات آسمانی در دنیای ناسوتی است و نکاتی ژرف را در پس واقعیت های سطحی به نمایش میگذارد. کارت بعدی یک آموزگار و دوست دلقک است. سالک با هوشیاری و زیرکی (جادوگر) برای نیل به آزادی باید سیطره ی قوانین نیرومند جهان مادی ( نماد آنها تصاویر پاپ زن، شاه بانو، شاه و پاپ هستند) را تحمل کند. سالک طریق با تلاش و اعتماد به خود هنگامی به رشد و بلوغ والایی دست میابد که با سخت کوشی(راهب) و سیر و سلوکی معنوی به ژرفای درون خود بازگردد. مشاور درونی و باطنی او ( چرخ تقدیر) به او توصیه می کند که باید ر امیال نفسانی خود غالب آید (بردباری) و با ایثار و قربان کردن خود ( مرد نگونسار) ارزشهای دنیوی و روزمره را به کناری نهد تا از حضیض ناسوت به اوج پرواز کند و با تزکیه و اعتلای lowerself ( مرگ) سیلابی از نیروهای روانی را بر انگیزد ( اعتدال) تا قادر به غلبه و استیلا بر اهریمن گردد ( ابلیس). این سلوک موجب در هم شکستن قیود زمینی خواهد شد ( برج) تا روح او به افلاک صعود کند ( ستاره- خورشید- ماه) و آنگاه است که وی خواهد توانست تولدی دیگر را تجربه کند ( داوری) و در غایت نیل به اتحاد و یگانگی با روح جهانی amina mundi و رسیدن به منزل آخرت، ( جهان) پاداش او خواهد بود.

بر مبنای فلسفه ی گنوستیک، روح بشر، پاره ای الهی است. انسان با امانت پذیری و امانت داری بارقه ی قدسی سهم تقدیر و شرکت در یک تراژدی ازلی را به جان و دل می پذیرد. به تعبیر آنها نجات و رهایی بشر در حقیقت رهایی خداوندگار عالمیان است و در روز قیامت کبری آن پاره ی الهی آزاد شده و به مبدا خود باز میگردد.

 

نمادگرایی در تاروت اصولاً حاوی نشانه هایی از آئین های باطنی بسیار کهن (پگانیسم) است که در قالب آموزه های گنوستیک بیان میشود. ترکیب و پیوستگی اندیشه های مسیحی، اسلامی، و یهودی حتی سلتیک و فرهنگ های شمال اروپا و بالاخره آیین های باطنی در شکل گیری آن نقش داشته اند. مثلاً تصویر مرد نگونسار به روشنی یاد آور خود قربان کردن اُدین odin بر درخت جهانی، مرگ دیونیزوس در عرفان اُرفه، و شهادت عیسی مسیح بر صلیب است. در تصویر برج، تازیانه ی صاعقه، یاد آور پیکان ژوپیتر و چکش تور thor خدای وایکینگ هاست و یا همان اخگری است که در آیینهای ماهایانا و تانترا موجب نابودی و تلاشی توهمات بشری خواهد شد.

 

کاهنه ی اعظم و شاه بانو، نسل پاکی از خدایان خرد و باروری و مرگ و زندگی در فرهنگ های باستانی است. از سوی دیگر ستاره و ماه و خورشید تداعی تعالیم نجومی اعراب، نقشه ی ستارگان آئین گنوستیک و دنیاهای بهشتی دانته است. (جادوگر) نیز در نقش هرمس خودنمایی میکند. او استاد و مرشد کیمیاگران و خداوند خرد است که با تردستی خود همه را فریب میدهد. ( ویشنو خدای هندو نیز با سحر و فریب مایا بشر را اسیر نمودهای فریبنده ی دنیای خاکی میکند)

بالاخره کارت بیستم (داوری) رستاخیز موعود در اسلام و مسیحیت را نشان میدهد. لازم به ذکر است که کارتهای تاروت را تنها برای بازی و یا پیشگویی به کار نمیبردند. زیرا در قرون وسطی اکثریت مردم از سواد خواندن متون مذهبی بی بهره بودند لذا ازین تصاویر برای آموزشهای مذهبی استفاده می کردند.

برخی از تصاویر کارتها به سادگی در قالب فرهنگ های قرون وسطایی جای میگیرند. از جمله سه نماد از چهار فضیلت، که عدالت، اعتدال، و بردباری باشند در تصاویر دیده میشوند ولی در کارتها تصویر واضحی از حزم و دوراندیشی (فضیلت چهارم) دیده نمیشود که احتمالا نماد این فضیلت میتواند صورت راهب یا کاهنه ی اعظم باشد.

در بررسی کارتهای تاروت صغیر و نمادگرایی آنها ظاهراً با الهام کمتری مواجهیم. پنجاه و شش کارت که به چهار گروه تقسیم شده اند و هر گروه شامل چهار کارت سلطنتی و ده کارت با شمارش معین است. چهار کارت سلطنتی که شامل شاه، ملکه، شهسوار، وسپردار است که عموماً برگرفته از طبقات ویژه ی درباری و اشراف قرون وسطی است. ضمن این که احتمالاً میتواند منشأ نامگذاری مزبور، مهره های شطرنج در قرن سیزدهم باشد که از بازی های رایج در مجامع اشرافی به شمار میرفت. متون تاریخی آن زمان به بازی چهار شاه اشاره میکنند. نخست محققان معتقد بودند که سخن از نوعی بازی ورق است. ولی اکنون میدانیم که بازی چهارشاه در واقع نوع خاصی از بازی شطرنج بوده است. علاوه بر این در پشت کارت های تاروت الیه عموماً طرح های شطرنجی دیده میشود که یادآور صفحه ی شطرنج است.

برخی بر این عقیده اند که علائم چهارگانه آرکانای کهین مظاهر چهار طبقه ی اجتماعی در جوامع اروپائی قرون وسطی است که شامل طبقه اشراف (شمشیر)ف روحانیون ( جام)، پیشه وران (سکه) و دهاقین ( عصا یا چوبدستی) بوده اسم. این نکته با احتمال قریب به یقین مبتنی بر طبقه بندی جدید جامعه شناسی است و نمیتواند مبنای ویژه چهار نماد کارتهای تاروت باشد. در حقیقت تاریخچه ی کارتهای تاروت بسیار قدیمی تر از این روایت است.

 

+ نوشته شده توسط شمیم ولیان |