پاهام توی کفش های عروسکی ظریف و دخترونه غریبی میکنن... کفش های کوهم کجان؟
پاهام توی کفش های عروسکی ظریف و دخترونه غریبی میکنن... کفش های کوهم کجان؟
وقتی میرسی، دستت دیگه هیچ جایی بند نیست...
میفتی زیر پای همون درختی که این همه مدت دودستی بهش چسبیده بودی و باهاش جوونه زدی و گل کردی و کامل شدی...
حالا کاملی. بزرگ شدی. پخته شدی... دیگه نه تو به درختت احتیاجی داری و نه اون به تو.
تفاوتش اینه که اون میمونه، ... تو میگندی!
پ.ن1: امروز بهم ثابت شد که باید بیشتر به حس هام اعتماد کنم.
پ.ن2: انسان هماره از پایان یافتن زندگیش میترسد، بی که بترسد مبادا هنوز آغازش نکرده باشد.
همیشه آدم ها رو با نگاه حس کرده م.
همیشه بی نگاه کردن آدم ها رو حس کرده م...
بی کلام حتی...
راه رفتن توی پیاده رو، حالم رو بد میکنه. چقدر آدم... چقدر... !!
روزای طولانی تابستون بهونه ی خوبین که عینک آفتابیم رو بر ندارم ونگاهم رو ندزدم از اون همه آدمی که توی پیاده رو ها یا بهت تنه میزنن، یا دنبالت راه میفتن ... مردها بد نگاه می کنند و زنها بدتر از اونها... گاهی سنگینی بار نگاه از گناه سنگین تره.
خسته م میکنن... حس میکنم جای نگاهاشون میمونه روی روحم. روحم پر از چشم میشه... مثل جای سوختگی... مثل جای داغ...
هزاران هزار چشم روی تنم وول می خورن... چشمایی که هیچی از ((من)) نمیبینن... هیچی!
و من هنوز با نگاه حس می کنم...