تبليغاتX
مهرآوا

روز دوشنبه، نازپری، دختر خوارزم شاه در گنبد سبز رنگ و پوشیده در جامه ی سبز برای بهرام نقل میکند:

 حکایت گنبد سبز- تصویرسازی شمیم

مردی از اهالی روم به نام بِشر، در کوچه ای، زنی را میبیند که برحسب اتفاق، باد بُرقع او را کنار میزند و رویش آشکار میشود و در همان دم، مرد خواهان وی میشود.

بشر که مردی است پرهیزکار و خدا پرست، به بیت المقدس میرود تا وصال معشوق را با دعا از خداوند بطلبد. هنگام بازگشت به وطن، با مردی به نام ملیخا هم سفر میشود که ادعای دانایی و سروری دارد. با اینکه بشر از روی نیک اندیشی، علت هر پدیده ای را آفریدگار می داند، همسفرش توجیه های دیگری می کند. در حین سفر، در بیابان، آن دو به خم آبی که تا نیمه در خاک بوده میرسند و تشنگیشان را برطرف می کنند. ملیخا می خواهد که خود را در آن آب بشوید ولی بشر او را باز می دارد. با این حال او به درون خم آب که در اصل چاه عمیقی بوده میرود و غرق می شود.

بشر هنگامی که متوجه میشود، او را از چاه بیرون آورده و به خاک می سپارد. با جستجو در وسایل او، هزار سکه و مقداری وسایل دیگر می یابد و تصمیم می گیرد که آنها را به یکی از اهالی منزل او برساند. وقتی که به شهر می رسد، عمامه ی او را به مردم نشان می دهد و نشانی خانه ی او را می پرسد تا عاقبت کسی آن را می شناسد و نشانی خانه ی او را می دهد. بشر، به آن نشانی می رود و سراغ بانوی خانه را می گیرد و به او خبر مردن ملیخا را داده و طلاها و لباس های او را تحویل می دهد.

همسر ملیخا اعتراف می کند که همواره از دست او در عذاب بوده و در ادامه از بشر می خواهد حالا که صداقتش را ثابت کرده، اگر می خواهد بماند و با او ازدواج کند و سپس بُرقعش را می گشاید... بشر میبیند که او همان زن نخست بود که در کوچه مشاهده کرده بود و چون او دست به دامن خدا شده بود که به گناه نیفتد، خداوند راه حلال را پیش پایش قرار داد.

 

Monday

A man from Rume whose name is Beshr, sees a girl in a street. The wind blows a way her veil and at the same moment, the man falls in love with her. He goes to Jerusalem to pray to God to gain the belover’s favour. Returning to his own native-land, he has a companion who’s called Malikha and claims to be wise and superior.

Beshr considers the cause of every phenomenon the great creator, but his companion brings forth other sorts of justification. They reach a half- buried barrel in the desert and drink out of its water. Malikha wants to wash himself in that water but Beshr prevents him. In spite of this, he goes to the barrel of water which has been a deep well in fact and is drowned. When Beshr becomes aware of it, takes him out and buries him. He searches in Malikha’s properties and finds one thousand coins and some other things and decides to deliver them to his family. When he reaches the town, shows Malikha’s turban to people and asks his home- address until finally someone recognizes that and shows his address.

Beshr goes to that address and inquires a bout the house’s mistress, tells her the news of Malikha’s death and delivers his golds and clothes. Malikha’s wife confesses that she’s always been suffering because of him and requires Beshr to stay and marry her if he likes, now that he has proved his honesty. Then she pushes aside her veil and Beshr fines out that she is the same woman whom he had seen first and because he had prayed to God not to resort to sin, God showed him the legitimate way.

+ نوشته شده توسط شمیم ولیان |

 حکایت گنبد زرد- تصویرسازی شمیم

 

روز یکشنبه، همای دختر قیصر، در گنبد زرد و پوشیده در جامه ی زرد، نقل میکند:

 

در طالع شاه یکی از شهرهای عراق دیده شده بود که او از زنان خصومت میبیند. به این دلیل او همواره از زنان دوری میکرد و کسی را به زنی اختیار نمیکرد. با این حال کنیزهای زیادی میخرید. پیرزنی در خانه ی او بود که همواره آنچنان مدح کنیزان میگفت که باعث میشد آنها به خود غرّه شوند و از خدمت باز مانند و ادعای سروری کنند. به همین خاطر شاه آنها را مجدداً میفروخت... پادشاه آنقدر این کار را تکرار کرده بود که میان مردم به "کنیزک فروش" مشهور شد.

روزی به پادشاه خبردادند که خواجه ای با کنیزان چینی اش به شهرشان آمده، بین کنیزان وی، کنیز زیبایی است که هر کس او را میخرد، صبحگاه باز میگرداند. کنیزی است بد پسند و کج خلق...

شاه به محض دیدن وی، از او خوشش می آید و کنیز را میخرد و به منزل میبرد. پیرزن خانه ی شاه، هر چه برای اغفال کنیز میکوشد راه به جایی نمیبرد و کنیز نه تنها به او توجهی نمیکند، بلکه باعث میشود که پادشاه آن پیرزن را از خانه بیرون کند.

بعد از مدتی آن کنیز آنچنان نزد شاه عزیز میشود که گویی شاه، غلام وی است. شبی شاه برای کنیز حکایت میکند که: سلیمان و بلقیس، فرزندی داشتند رنجور و بیمار. بلقیس از سلیمان میخواهد که از جبرئیل چاره ی درد او را بپرسد. جبرئیل پیام میاورد که بر سر طفل باید دو حقیقت بازگو شود. بلقیس این را که میشنود اعتراف میکند که به رغم وفاداری به شوهر، هنوز تمنای جوانان را در دل دارد، سلیمان نیز اعتراف میکند که با وجود مکنت فراوان، چشمش به تحفه ی دست هر کسی است که از راه میاید. دست و پای طفل بعد از بازگویی این حقایق سالم میشود.

حکایت پادشاه که به اینجا میرسد، از کنیز میخواهد که او نیز راست گوید. کنیز میگوید که در خاندان او زنان با رسیدن به مرحله ی زایمان، میزایند و می میرند. به همین دلیل، چون که نمیخواهد جانش را از دست بدهد از رفتن به بستر با مردان امتناع میکند. شاه هم اعتراف میکند هر کنیزی که دیده ، نه به خاطر مهر، که به دلیل مکنت و حشمت پیش او می آمده. با این حال کنیز شاه را نزد خویش راه نمیدهد.

پیرزن نزد شاه باز میگردد و با تمثیل به او میگوید که تنها راه تصرف کنیز، مهر شاه به زنی دیگر است. شاه به حرف او گوش میکند و کنیز دیگری میخرد... کنیز نخستین با دیدن رقیب سر غیرت می آید و از شاه علت را میخواهد. شاه نیز با صداقت همه چیز را اعتراف میکند و در نهایت کنیز، شاه را نزد خود می پذیرد.

 

 

Sunday

In the fortune of the king of one of Iraq’s cities, it had been seen that he qould receive hastility from women.therefore he kept a way from women and did not marry. He bought many slave-girls, but there was an old woman in his house who admired those slave- girls and made them to be proud of themselves and to give up serving him and to claim eminence. Therefore the king sold them again and he repeated the process so much that he became famous as the slave-girl seller. On day he is informed that a master has arrived with his chinese slave-girls and there is a very beautiful girl among them that whoever buys her, returns her in the morning and she is known to have a bad teste. The king becomes fond of her and buys her, whatever the old woman tries to delude the girl, is useless. The girl makes the king dismiss the old woman. After a while the girl becomes so dear to the king that it is as if the king is her slave!

 One night the king narrates to the girl that Solomon and the queen of Sheba had a child who was weak and ill. The queen requests Soloman to ask Gabriel about the way of curin his pain. Gabriel, delivers the message that two truths should be revealed beside the child. The Queen of Sheba confesses that in spite of faithfulness to her husband, she still desires the young ones and Soloman also confesses that in spite of abundant wealth, he is after the gift in anybody’s hand who arrives. The hands and feet of the child are cured after that.

After telling his story, the king wants the slave-girl to tell the truth too. The girl says that in her family, women reaching the state of pergnancy, give birth to their child and die. Accordingly she does not want to lose her life. The king also confesses that any slave-girl whom he has seen, not because of love, but because of power and wealth has been coming to him. Anyway, the girl does not admit the king to come in her.

The old woman, returns to the king and tells him allegorically that the only way of having the girl is the king’s love for another woman. The king buys a slave-girl and the first girl becomes jealous and  asks the king about the reason. The king confesses every thing fronkly. Finally the girl admits the king to come in her.

+ نوشته شده توسط شمیم ولیان |

بهرام پنجم، پانزدهمین پادشاه سلسله ی ساسانی، فرزند یزدگرد اول است. در آن هنگام که بهرام ولیعهد پدر بود، از نزد او دور بود و در حیره میزیست. پدر او را به نعمان ( بنا بر یکی از روایات طبری و روایات نظامی) یا به منذربن نعمان ( به روایت گزیده ی طبری و روایت فردوسی) سپرده بود تا در بادیه که هوایی خوش داشت تربیت شود. اعیان ملک گویی نمیخواستند پادشاهی در خاندان یزدگرد باشد، پس یکی دیگر از شاهزادگان را به نام خسرو به پادشاهی برگزیدند. منذربن نعمان با لشکر عرب به پشتیبانی بهرام برخاست.عاقبت قرار شد که تاج پادشاهی را در میان دو شیر بنهند و هر که آن را برگرفت، پادشاهی ازآن او باشد. خسرو برجان خود بترسید و پای پیش ننهاد، بهرام گرزی برگرفت و شیران را بکشت و تاج بر سرنهاد.

در شاهنامه، از خورنق، قصری که نعمان برای بهرام ساخته بود، سخنی نیست، حال آنکه نظامی با تفضیل از آن یاد کرده و تاریخ را با افسانه در می آمیزد و افسانه از آنجاست که بهرام در خورنق به حجره ای در بسته میرود و هفت تصویر در آنجا نگاشته میبیند، هر تصویر از آن دختری از یکی از شهریاران هفت اقلیم است: فورک ( دخت رای هند)، یغماناز( دخت خاقان چین)، نازپری ( دخت خوارزم شاه)، نسرین نوش ( دخت شاه سقلاب)، آزریون ( دخت شاه مغرب) همای ( دخت قیصر) و دُرسِتی ( دخت کسری). پیشگویان حکم نوشته بودند که او این هفت عروس را در کنار خواهد گرفت.

این اتفاق سبب میشود که بهرام هفت گنبد، به هفت رنگ و به نام هفت سیاره، بسازد ا در روزی که به آن سیاره انتساب دارد با یکی از دختران پادشاهان هفت اقلیم، در گنبدی نشاط کند.

رنگ سیاه با سیاره ی کیوان، رنگ صندلی با سیاره ی مشتری، رنگ سرخ با مریخ ( بهرام)، زرد ( طلایی) با آفتاب، رنگ سپید با سیاره ی زهره، رنگ فیروزه ای با عطارد و رنگ سبز با ماه مرتبط است. البته نظامی این رنگ ها را به ترتیب در روزهای هفته نقل نکرده است.

پوشیده نیست که هفت روز هفته، هفت رنگ، هفت سیاره، هفت گنبد، هفت پیکر، هفت دختر هفت پادشاه، هفت کشور یا هفت اقلیم، همه تاکید نظامی بر عدد هفت را میرساند که عددی مقدس است. ( مراجعه شود به مبحث اعداد- عدد هفت)

 

هر شب هفته؛ شاهدخت، گنبد، رنگ و حکایت مخصوص به خود را دارد:

 حکایت گنبد سیاه- تصویر سازی شمیم

شنبه قصه ی نخستین توسط فورک هندی در گنبد سیاه نقل میشود:

" کنیزی که همواره سیاه میپوشیده، بابت این انتخاب رنگ مورد پرسش قرار میگیرد و حکایت میکند که در گذشته کنیز پادشاهی عادل و مهمان نواز بوده که از همه ی مهمانهایش درخواست میکرده حکایتی را نقل کنند. مدتی از پادشاه خبری نمیشود؛ چون بازمیگردد سراپا سیاهپوش است. او حکایت میکند که یکی از مهمان هایی که از او پذیرایی کرده بود، سیاهپوش بوده و خبر از شهری داده که در چین واقع است و مردمانش همه سیاهپوشند. شاه به جستجوی آن شهر بر میخیزد و آن را میابد. مردم آن شهر هیچ چیزی در مورد رنگ لباسشان به او نمیگویند. شاه، مرد قصاب ساده دلی میابد و گهرهای فراوان نثارش میکند، او میخواهد که دین خود را نسبت به شاه ادا کند و شاه قصد خود را به او میگوید. قصاب از وی میخواهد که شب بازگردد. شب او را به ویرانه ای می برد و در سبدی می نشاند. سبد بال در می آورد و او را بالا میبرد. بعد از آن بوسیله ی مرغی غول پیکر به باغی سرسبز و آباد میرود. شب هنگام، گروهی از دخترکان را میبیند که مهتر آنها، وی را به مهمانی می پذیرد. تا یک ماه، هر شب را به عیش با آنان میگذراند و شب را با یکی از کنیزان سپری میکند. درست هنگامی که دیگر طاقت از مهتر آنان را نمی آورد و در آغوشش میگیرد، خود را درون آن سبد میبیند و زان پس، پادشاه سیاه میپوشد و آن کنیز نیز به خاطر اربابش سیاه پوش میشود."

 

مطلب دیگری درباره ی گنبد سیاه در سایت دوست گرانقدرم جناب حسن نقاشی

 

 

Saturday

A slave-girl who always wore black is questioned about this choice of colour and narrates that she she’s been the slave-girl of a fair and hospitable king in the past. The king requested all his guests to tell a story. There weren’t any news of the king for a while, when he returned, he’d been wearing black from top to toe. He narrates that one of his guests had been wearing black and gives information a bout a city in china whose people all wear black; and he adds nothing more.

The king goes to search the city and finds it. The people of that city tell nothing to him about the colour of their clothes, the king finds a simple- hearted butcher and offers him many gems. The butcher wants to compensate and the king tells him about his intention. The butcher wants him to return at night and takes him to a ruined place in the night-time and makes him sit in a basket. The basket grows wings and takes him up. Then, he goes to a green and flourishing garden by a giant bird. At night, he sees a group of girls and the greater of them invites him to a party. He spends every day with them enjoying himself for a month and spends the night with one of the slave- girls ( not with the greater). Right in the moment when he can not tolerate to be away from their leader, he finds himself in that basket again. From that day, the king wears black and the slave-girl wears black too for his master’s sake.

 

+ نوشته شده توسط شمیم ولیان |