روز دوشنبه، نازپری، دختر خوارزم شاه در گنبد سبز رنگ و پوشیده در جامه ی سبز برای بهرام نقل میکند:

مردی از اهالی روم به نام بِشر، در کوچه ای، زنی را میبیند که برحسب اتفاق، باد بُرقع او را کنار میزند و رویش آشکار میشود و در همان دم، مرد خواهان وی میشود.
بشر که مردی است پرهیزکار و خدا پرست، به بیت المقدس میرود تا وصال معشوق را با دعا از خداوند بطلبد. هنگام بازگشت به وطن، با مردی به نام ملیخا هم سفر میشود که ادعای دانایی و سروری دارد. با اینکه بشر از روی نیک اندیشی، علت هر پدیده ای را آفریدگار می داند، همسفرش توجیه های دیگری می کند. در حین سفر، در بیابان، آن دو به خم آبی که تا نیمه در خاک بوده میرسند و تشنگیشان را برطرف می کنند. ملیخا می خواهد که خود را در آن آب بشوید ولی بشر او را باز می دارد. با این حال او به درون خم آب که در اصل چاه عمیقی بوده میرود و غرق می شود.
بشر هنگامی که متوجه میشود، او را از چاه بیرون آورده و به خاک می سپارد. با جستجو در وسایل او، هزار سکه و مقداری وسایل دیگر می یابد و تصمیم می گیرد که آنها را به یکی از اهالی منزل او برساند. وقتی که به شهر می رسد، عمامه ی او را به مردم نشان می دهد و نشانی خانه ی او را می پرسد تا عاقبت کسی آن را می شناسد و نشانی خانه ی او را می دهد. بشر، به آن نشانی می رود و سراغ بانوی خانه را می گیرد و به او خبر مردن ملیخا را داده و طلاها و لباس های او را تحویل می دهد.
همسر ملیخا اعتراف می کند که همواره از دست او در عذاب بوده و در ادامه از بشر می خواهد حالا که صداقتش را ثابت کرده، اگر می خواهد بماند و با او ازدواج کند و سپس بُرقعش را می گشاید... بشر میبیند که او همان زن نخست بود که در کوچه مشاهده کرده بود و چون او دست به دامن خدا شده بود که به گناه نیفتد، خداوند راه حلال را پیش پایش قرار داد.
Monday
A man from Rume whose name is Beshr, sees a girl in a street. The wind blows a way her veil and at the same moment, the man falls in love with her. He goes to
Beshr considers the cause of every phenomenon the great creator, but his companion brings forth other sorts of justification. They reach a half- buried barrel in the desert and drink out of its water. Malikha wants to wash himself in that water but Beshr prevents him. In spite of this, he goes to the barrel of water which has been a deep well in fact and is drowned. When Beshr becomes aware of it, takes him out and buries him. He searches in Malikha’s properties and finds one thousand coins and some other things and decides to deliver them to his family. When he reaches the town, shows Malikha’s turban to people and asks his home- address until finally someone recognizes that and shows his address.
Beshr goes to that address and inquires a bout the house’s mistress, tells her the news of Malikha’s death and delivers his golds and clothes. Malikha’s wife confesses that she’s always been suffering because of him and requires Beshr to stay and marry her if he likes, now that he has proved his honesty. Then she pushes aside her veil and Beshr fines out that she is the same woman whom he had seen first and because he had prayed to God not to resort to sin, God showed him the legitimate way.



