نشانه ها رها نمیکنندم. بازم میگردانند به نوشتن... نه که به رونگاری از کتاب و شرح... که به نوشتن. گاه بی وقفه مینویسم و گاه پراکنده... اما نهایت نوشتن است و غایت هم. پی موضوع نمیگردم که تازه باشد... مفید باشد... یا هر چه. موضوع پیم می آید و درگیرم میکند. گاه موضوع میشود مهر و گاه ایزد بهرام و گاه نقوش ساسانی است و گاه مقرنس و طاووس و نور و آینه و فال و چشمه های آناهیتا ... گاهی حتی احتیاجی به قلم نیست یا سپیدی پیکر کاغذ... ذهنم مینگارد و ویرایش میکند و نتیجه میگیرد...
بهاری دیگر است. مهرآوای من دوسالش را تمام کرده و میرود که شیرین زبانی کند... میخواهم از زبان خودم بنویسم گاهی، که تجربیات رویارویی با این نشانه ها که این همه شرح و بیان می آورم اینجا برایشان، گاه شیرین تر است از خطوط کتاب ها و این ترجمه های بیروح...
آغاز سال جدید است دیگر... باید دیگر گونه زیست!

