تبليغاتX
مهرآوا

روز آدینه، در گنبد سپید، دُرستی دختر کسری روایت می کند که:

 گنبد سپید- تصویرسازی از شمیم

یکی از آشنایان مادرش مهمانی ای برگزار می کند که در آن بایست هر کس حکایتی نقل کند. کسی در آن مهمانی حکایت می کند که جوانی باغی آباد و سرسبز داشت. روزی به در باغ خود می آید و در را بسته می یابد و باغبانی نیز در آنجا نمی یابد. صدای موسیقی از درون باغ به گوش می رسد که او را کنجکاو می کند که از وقایع درون باغ آگاهی یابد دیوار را سوراخ می کند و به درون می رود. دو زن او را متجاوز می دانند و کتکش می زنند و دستش را می بندند. خود را معرفی می کند که صاحب باغ است. آنان عذر خواهی می کنند و به او می گویند که تمامی زنان شهر در این باغ حاضرند؛ تو هر کدام را که پسندیدی او را به نزدت می آوریم. مرد به درون اتاقکی درون باغ می رود و از سوراخی به بیرون می نگرد. در همین اثنا زنان برای آبتنی کنار حوض می آیند، از میان آنان دختری چنگ نواز را می پسندد و به آن دو زن می گوید. آنها او را به آن غرفه می آورند، اما خشت ها و سقف کلبه فرو می ریزد و به کام نمی رسند. شب که می شود باز او را به نزدش می آورند، این بار گربه ای می جهد و آن دو از هم جدا می شوند. دفعه ی سوم، موشی ریسمانی که کدوها به آن آویخته بود را می جود و کدوها با صدای بلند به زمین می افتند و آن دو از جا بر می خیزند. دفعه ی بعد خود دختر غضب می کند و نزد بقیه می رود. دفعه ی بعد چند روباه که شکاری کرده بودند و گرگی در صدد بود که آنها را از سر شکار دور کند، سر می رسند و هر دویشان از جا می جهند.

آن دو زن به سرزنش دختر بر می خیزند ولی خواجه جلویشان را می گیرد و می گوید این اتفاقات برای این افتاده که پارسایی شان از بین نرود و حرامی بینشان بوجود نیاید. فردای آن شب نیز دختر را به عقد خویش در می آورد.

 

 

Friday

A young man had a flourishing and green garden. Once he comes to his garden’s door, finds it closed and finds not any gardener also. Sound of music is heard from inside the garden which makes him curious to come to know a bout what is going on inside the garden. He pierces the wall and goes inside. Two women consider him as an aggressor, beat him and tie his hands. He introduces himself as the owner of the garden. They apologize and tell him that all the city’s women are present in this garden; we will take anyone whom you select to you. The man goes in to a cabin inside the garden and looks out from a hole. In the mean while, women come near the pool for bathing, he selects a lute- playing girl and tells the two. They bring her to the cabin, but the cabin’s roof comes down and they do not attain their end. They bring her to him again at night, this time a cat jumps and they separate from each other. The third time, a mouse gnaws the rope to which the marrows had been hung and the marrows fall down with a loud noise and they get up. The next time the girl becomes angry and joins the rest. The next time a few foxes who had preyed upon something and a wolf wanted to scatter them from the prey, arrive and they both jump up.

Those two women reproach the girl, but the man prevents them and says that these events have happened not to let their devoutness fade away and illegitimacy happen between them. He marries the girl tomorrow night.

 

 

+ نوشته شده توسط شمیم ولیان |

روز چهارشنبه، آزریون دختر شاه مغرب در گنبد ازرق روایت میکند که:

گنبد ازرق- تصویرسازی از شمیم

مردی در مصر به نام ماهان زندگی میکرد که بسیار زیبا روی بود. روزی که در باغی مهمان یکی از دوستانش بود، مست در باغ میگشت که شریکش به او نزدیک شد و گفت که از تجارت سود بسیاری نصیبش شده است و مالش در کاروانسرایی در بیرون شهر است. بی آنکه کسی آن دو را ببیند، از باغ خارج شدند و میرفتندتا سحر دمید و او مست بر جای خفت. بیدار که شد، از نیمروز گذشته بود و او در میان بیابانی برهوت تنها بود. آن شب، مرد و زنی دید و آنها به او گفتند آنکه او را در اینجا افکنده، دیوی بوده. تا صبح با آن دو ره میسپرد، با دمیدن سپیده، آنها ناپدید شدند. روز بعد را هم راه رفت و از ریشه و تخم گیاهان خورد. شب که شد، سواری از راه رسید و به او گفت که آن زن و مرد، دو دیو بودند که آدمیان را میکشتند. سوار بر اسب او، به دشتی پر از غول و دیو رسیدند. ماهان چون به اسب نگریست، به جای آن اژدهایی دید با هفت سر و چهار پا و دو پر. به سخت راه خروج از آنجا را پیدا میکند و آبی پیدا کرده، خود را در آن میشوید. بعد از مدتی، به چاهی میرسد. به درون چاه میرود تا اندکی بیاساید وقتی بیدار میشود، متوجه نوری میشود که از روزنه ی دیوار چاه به درون میتابد. روزنه را قدری گشاد میکند و باغی سرسبز و خرم می بیند و به زحمت وارد باغ میشود. در این هنگام نعره ای بر می خیزد و پیرمردی او را به میوه دزدی متهم میکند ماهان، داستانش را برای پیرمرد بازگو میکند و پیر از او دلجویی کرده، و بیابان را محل سکونت دیوان می داند. سپس ماهان را به فرزندی می پذیرد، او را به داخل می برد و به او امر میکند که تا بازگشتش بالای درخت صندلی که روی شاخه هایش آب و غذا و تخت بوده، اندکی بیاساید تا وی خانه را برای ورود او آماده کند. ضمناً به او نصیحت می کند که با کسی سخن نگوید، حتی با آمدن پیرمرد، از او هم نشانه بخواهد و بعد او را بپذیرد. جوان منتظر می ماند. در همین حال، هفده دختر از راه می رسند و بزمگهی می سازند و خوان می گسترند. مهترشان اظهار میکند که کسی بالای درخت است و چه بهتر که پایین آمده و بر سفره نشیند. ماهان بدون به یاد آوردن سخن پیر، پایین رفته و به سفره می نشیند و غذا و شراب میخورد و دختر را در بر میگیرد. خوب که در او نظر میکند، عفریتی می بیند. با دمیدن سپیده، آنها محو می شوند و ماهان، به جای باغ، خارستانی مشاهده می کند.

دوباره به راه می افتد و به آبی می رسد و تنش را میشوید و به سجده می افتد و از خدا می خواهد که نجاتش دهد. سر را که بلند می کند، مردی سبز پوش را مشاهده می کند که خود را خضر خوانده و از او میخواند که چشمش را ببندد و باز کند. بعد او خودش را در همان باغ نخستین یافته و دوستانش را در غم فراقش ازرق پوش میبیند. ( جامه ای کبود رنگ که در آن روزگار جامه ی عزا بود.) از آن پس خودش نیز رنگ ازرق را برای لباسش بر میگزیند.

 

Wednesday

There lived a man called Mahan in Egypt, who was very handsome. One day when he was one of his friend’s guest in a garden, wandering there quite cut. His colleague approached him and said that he has gained a large profit in trading and his money  rests in a caravanseray out of the city. Without any one seeing them, they left the garden and they were giong untill the dawn came and he slept drunk. When he woke up, it was past noon and he was alone  in the middle of wildernes. That night he saw a man and a woman who told him that the one who had left him here, had been a demon. He he traversed with them untill morning. They dissappeared when the dawn appeared. He walked the next day too and ate the plant’s roots and seeds. When the night  arrived, a rider came and told him that the man and the woman had been two demons who kill human beings. Riding on his horse, they reached a field full of demons and giants. While Mahan looked at the horse, there was a dragon instead whit seven heads and four feet and two wings. He finds the way to exit  that place withgreat effort, finds some water and washes himself. After a while, he reaches a well and goes inside to rest. Waking up, he notices a light emerging from the well’s cervice. He makes the cervice wider and sees a green and fresh garden and enters it with great trouble. A cry is heard at the moment and an old man changes him with fruit robbery. Mahan narrates his story to the old man. The old man caresses him and knows the desert as the demon’s habitat. Then he adopts Mahan as his own son, takes him inside and orders him to rest on a tree on the branches of which there has been food and drink and a bed, untill he would make home ready for his arrival and would return. He also advises him not to talk to anyone, even with the old man’s arrival, he should ask him for a clue first and then admit him. The young man waits. In the meanwhile, seventeen girls arrive and set up a feast.

The greatest of them declares that someone is on the tree and it’s best that he come clown and join them. Mahan without remembering the old man’s remarks, comes down and joins them. Eats food and drinks wine and embaraces the girl. Looking at her carefully, he sees a demon. The dawn appears, they dissappeare and Mahan observes a heath instead of the garden.

He a sets off again, reaches a pol and washes himself, prostrates and askes God to save him. Rising his head, he observes a man in green clothes who call himself Elias, and asks him to close his eyes and open them again. Then he finds out himself in the first garden and beholds his friends wearing azure in the greif of his seperation. ( azure raiment was the mourning clothe at that time). He chooses azure also, as the colour of his clothes then.

+ نوشته شده توسط شمیم ولیان |

نسرین نوش، دختر شاه سقلاب، روز سه شنبه در گنبد سرخ و پوشیده در جامه ی سرخ رنگ نقل میکند:

حکایت گنبد سرخ- تصویرسازی شمیم

پادشاهی دختری بسیار زیباروی داشت که چون آوازه ی زیباییش به گوش همگان رسید، برای تصاحب وی بوسیله ی زور و زر تلاش میکردند. دختر از پدرش خواست که بالای کوه، حصاری بسازد تا او درون حصار زندگی و علم اندوزی کند. همچنین دختر در راه حصار، طلسم های متفاوتی میگذارد. تندیس هایی طلسم شده، که هر کس را به غیر از نگهبانان دژ به دو نیم میکردند. همچنین درِ حصار را نیز کسی نمیتوانست بیابد.

دختر پس از مدتی، روی حریری طرحی از پیکر خود کشیده و زیر آن مینویسد هر کس که خواستار من است، باید به حصار دست یابد و چهار شرط را باید رعایت کند: شرط اول این زناشویی، نیکنامی و نیکوئی است ؛ شرط دوم این است که از روی عقل و خرد طلسم ها را باطل کند؛ سومین شرط این است که از درِ حصار وارد شود نه از سرِ بام؛ و چهارمین و آخرین شرط این است که به شهر بازگردد تا دختر نزد پدرش برگردد و از او سؤالهایی بپرسد که اگر جواب داد، دختر از آن وی خواهد شد.

آن حریر را به خواسته ی دختر بر سردر شهر آویزان کردند. بعد از نصب آن، جوانان بسیاری جان خود را در این راه از دست دادند. عاقبت جوانی خردمند و دلیر برای این کار به جستجوی خردمندی فرزانه رفت که در غاری زندگی میکرد و به او خرد بسیار آموخت.

جوان باز میگردد، لباس سرخ رنگ می پوشد و اعلام میکند که به خونخواهی آن صد هزار سر میرود. به کوه رفته و طلسم ها را از بین میبرد. چون به حصار رسید، دُهُلی را سخت کوفت و به گرد حصار گشت، و جایی را که صدا بر می آمد را کند، راه ورود به درون حصار همانجا بود. دختر پیغام فرستاد که به شهر برگردد و منتظرش بماند. جوان به شهر بازگشت؛ حریر را کند و سر کسانی که جان خود را از دست داده بودند را از بالای حصار پایین آورد و دستور داد با تن هایشان خاک کنند. مردم همه سوگند خوردند که اگر شاه این پیوند را نخواهد، او را به زیر آورده و جوان را به شاهی بر میگزینند.

دختر به شهر آمد و شاه از جوان پذیرایی کرد. در آزمون دختر، او نخست دو مروارید از گوشش در آورد و به نزد جوان فرستاد. جوان سه گوهر دیگر هم وزن و عم عیار گوهرهای نخست به آن اضافه کرد و بازپس فرستاد. دختر هر پنج مروارید را سایید و شکر به آنها افزود و نزد جوان فرستاد. جوان آن را در جامی شیر ریخت و باز فرستاد. دختر شیر را خورد و آنچه مانده بود وزن کرد، درست به اندازه بود. انگشتری را از دست در آورد و فرستاد. جوان آن را در انگشت کرد و جای آن، گوهری به نزد دختر فرستاد. دختر، دُرّ دیگری هم اندازه و هم شکل آن برداشت و آن ها را در رشته ای کشید و بازگرداند. جوان مهره ای کبود خواست و بر آنها بست.

دختر به پدرش گفت که بساط عروسی را برپا کند. پدرش شرح معانی آنچه گذشته بود را خواست و دختر چنین شرح داد که:

آن دو مروارید، یعنی دو روزه ی عمر را دریاب. اوجواب داد که اگر پنج روز هم باشد به همان سرعت میگذرد، ساییدن و با شکر آمیختن یعنی این عمر شهوت آلود مانند دُرّ و شکر مخلوط است، او که آنها را در شیر حل کرد گفت شکری که با دُر آمیخته شود با قطره ای شیر از میان برخیزد، دختر با فرستادن انگشتر رضایت خویش را به نکاح اعلام کرد و جوان با فرستادن آن گوهر گفت که گوهر وی جفتی ندارد، با به رشته در آوردن آن دو گوهر همانند خود را جفت او دانسته و جوان مهره ی کبود را به خاطر چشم بد در آن بست.

شاه بساط عروسی را فراهم آورد، از آن پس جوان چون با سرخی جامه ی خود از سیاهی رسته بود، جامه ی سرخ را برگزید.

 

 

Tuesday

A king had a very beautiful daughter and when her fame of beauty was known by all, they struggled to take possession of her bye means of gold and force. The girl asked her father to build a block house on top of a mountain so that she could live and study in it. Besides, the girl puts defferent spells in its way. Charmed statues spilt in to two halves anyone except the guardians of the block house. No one could find the door of the block house also.

After a while the girl draws a picture of her body on a piece of silk and writes under it that anyone who wants me should reach the block house and should obey four terms: the firs term of this marriage is goodname and beneficence, the second term is that he counteracts the spells out of wisdom, the third term is that he should enter from the door of the block house not from its roof, and the forth term is that he should return to the city so that the girl can go to her father and ask him some questions that if he answers, the girl will be his.

That piece of silk was hung upon the enterance gate of the city as the girl liked. After its fixing, many young men lost their lives in this way. Finally a wise and brav young man went to search a wise sage, for the same purpose, who lived in a cave and he taught him many things.

The young man returns, wears red and announces that he is going to take the revenge of those a hundres thousand heads.

He goes to the mountain and counteracts the spells. When he reached the block house, he beat a kettle drum strongly and went round the block house and dug where the sound emerged, the entrance was there.

The girl sent a message that he should return to the city and wait for her. The young man returned to the city, took down the silk and the heads and ordered to bury them with their bodies.

All people vowed that if the king did not allow this marriage to take place, they would dethorne him and choose the young man as their king.

The girl came to the city and the king received him. In the girl’s test, she first took off two pearls from her ears and sent them to him, the young man added to them three more of the same weight and returned them to her. The girl ground all five pearls and added some sugar and sent them to him, he poured them in a cup of milk and sent them back, the girl drank the milk and weighed the remnants, it was exactly the ame weight. She took of a ring from her finger and sent it, he wore it and sent a gem instead. The girl took another gem of the same size and shape, and threaded them and sent back, the young man asked for an azure bead and added it to them.

The girl told his father to set up the bridal party. Her father asked the meaning of what had gone by and the girl explained that:

Those two pearls means seize the day ( all life seems as short as two days). He answered that it would pass as quickly if it were even five days. Grinding and mixing uo with sugar means this lustful life is like a mixture of gem and sugar, he who dissolved them in milk told that sugar which is mixed with gem disappeares with a drop of milk, sending the ring, she approves of marriage and sending that gem the young man told that her essence is unique. Stringing those two identical gem, she knew herself his mate and the young man added the azure bead to prevent the influence of an envious eye.

The king provided the means of marriage, from that time the young man who had been saved of darkness with the redness of his clothes, chose red raiment.

+ نوشته شده توسط شمیم ولیان |

روز دوشنبه، نازپری، دختر خوارزم شاه در گنبد سبز رنگ و پوشیده در جامه ی سبز برای بهرام نقل میکند:

 حکایت گنبد سبز- تصویرسازی شمیم

مردی از اهالی روم به نام بِشر، در کوچه ای، زنی را میبیند که برحسب اتفاق، باد بُرقع او را کنار میزند و رویش آشکار میشود و در همان دم، مرد خواهان وی میشود.

بشر که مردی است پرهیزکار و خدا پرست، به بیت المقدس میرود تا وصال معشوق را با دعا از خداوند بطلبد. هنگام بازگشت به وطن، با مردی به نام ملیخا هم سفر میشود که ادعای دانایی و سروری دارد. با اینکه بشر از روی نیک اندیشی، علت هر پدیده ای را آفریدگار می داند، همسفرش توجیه های دیگری می کند. در حین سفر، در بیابان، آن دو به خم آبی که تا نیمه در خاک بوده میرسند و تشنگیشان را برطرف می کنند. ملیخا می خواهد که خود را در آن آب بشوید ولی بشر او را باز می دارد. با این حال او به درون خم آب که در اصل چاه عمیقی بوده میرود و غرق می شود.

بشر هنگامی که متوجه میشود، او را از چاه بیرون آورده و به خاک می سپارد. با جستجو در وسایل او، هزار سکه و مقداری وسایل دیگر می یابد و تصمیم می گیرد که آنها را به یکی از اهالی منزل او برساند. وقتی که به شهر می رسد، عمامه ی او را به مردم نشان می دهد و نشانی خانه ی او را می پرسد تا عاقبت کسی آن را می شناسد و نشانی خانه ی او را می دهد. بشر، به آن نشانی می رود و سراغ بانوی خانه را می گیرد و به او خبر مردن ملیخا را داده و طلاها و لباس های او را تحویل می دهد.

همسر ملیخا اعتراف می کند که همواره از دست او در عذاب بوده و در ادامه از بشر می خواهد حالا که صداقتش را ثابت کرده، اگر می خواهد بماند و با او ازدواج کند و سپس بُرقعش را می گشاید... بشر میبیند که او همان زن نخست بود که در کوچه مشاهده کرده بود و چون او دست به دامن خدا شده بود که به گناه نیفتد، خداوند راه حلال را پیش پایش قرار داد.

 

Monday

A man from Rume whose name is Beshr, sees a girl in a street. The wind blows a way her veil and at the same moment, the man falls in love with her. He goes to Jerusalem to pray to God to gain the belover’s favour. Returning to his own native-land, he has a companion who’s called Malikha and claims to be wise and superior.

Beshr considers the cause of every phenomenon the great creator, but his companion brings forth other sorts of justification. They reach a half- buried barrel in the desert and drink out of its water. Malikha wants to wash himself in that water but Beshr prevents him. In spite of this, he goes to the barrel of water which has been a deep well in fact and is drowned. When Beshr becomes aware of it, takes him out and buries him. He searches in Malikha’s properties and finds one thousand coins and some other things and decides to deliver them to his family. When he reaches the town, shows Malikha’s turban to people and asks his home- address until finally someone recognizes that and shows his address.

Beshr goes to that address and inquires a bout the house’s mistress, tells her the news of Malikha’s death and delivers his golds and clothes. Malikha’s wife confesses that she’s always been suffering because of him and requires Beshr to stay and marry her if he likes, now that he has proved his honesty. Then she pushes aside her veil and Beshr fines out that she is the same woman whom he had seen first and because he had prayed to God not to resort to sin, God showed him the legitimate way.

+ نوشته شده توسط شمیم ولیان |

 حکایت گنبد زرد- تصویرسازی شمیم

 

روز یکشنبه، همای دختر قیصر، در گنبد زرد و پوشیده در جامه ی زرد، نقل میکند:

 

در طالع شاه یکی از شهرهای عراق دیده شده بود که او از زنان خصومت میبیند. به این دلیل او همواره از زنان دوری میکرد و کسی را به زنی اختیار نمیکرد. با این حال کنیزهای زیادی میخرید. پیرزنی در خانه ی او بود که همواره آنچنان مدح کنیزان میگفت که باعث میشد آنها به خود غرّه شوند و از خدمت باز مانند و ادعای سروری کنند. به همین خاطر شاه آنها را مجدداً میفروخت... پادشاه آنقدر این کار را تکرار کرده بود که میان مردم به "کنیزک فروش" مشهور شد.

روزی به پادشاه خبردادند که خواجه ای با کنیزان چینی اش به شهرشان آمده، بین کنیزان وی، کنیز زیبایی است که هر کس او را میخرد، صبحگاه باز میگرداند. کنیزی است بد پسند و کج خلق...

شاه به محض دیدن وی، از او خوشش می آید و کنیز را میخرد و به منزل میبرد. پیرزن خانه ی شاه، هر چه برای اغفال کنیز میکوشد راه به جایی نمیبرد و کنیز نه تنها به او توجهی نمیکند، بلکه باعث میشود که پادشاه آن پیرزن را از خانه بیرون کند.

بعد از مدتی آن کنیز آنچنان نزد شاه عزیز میشود که گویی شاه، غلام وی است. شبی شاه برای کنیز حکایت میکند که: سلیمان و بلقیس، فرزندی داشتند رنجور و بیمار. بلقیس از سلیمان میخواهد که از جبرئیل چاره ی درد او را بپرسد. جبرئیل پیام میاورد که بر سر طفل باید دو حقیقت بازگو شود. بلقیس این را که میشنود اعتراف میکند که به رغم وفاداری به شوهر، هنوز تمنای جوانان را در دل دارد، سلیمان نیز اعتراف میکند که با وجود مکنت فراوان، چشمش به تحفه ی دست هر کسی است که از راه میاید. دست و پای طفل بعد از بازگویی این حقایق سالم میشود.

حکایت پادشاه که به اینجا میرسد، از کنیز میخواهد که او نیز راست گوید. کنیز میگوید که در خاندان او زنان با رسیدن به مرحله ی زایمان، میزایند و می میرند. به همین دلیل، چون که نمیخواهد جانش را از دست بدهد از رفتن به بستر با مردان امتناع میکند. شاه هم اعتراف میکند هر کنیزی که دیده ، نه به خاطر مهر، که به دلیل مکنت و حشمت پیش او می آمده. با این حال کنیز شاه را نزد خویش راه نمیدهد.

پیرزن نزد شاه باز میگردد و با تمثیل به او میگوید که تنها راه تصرف کنیز، مهر شاه به زنی دیگر است. شاه به حرف او گوش میکند و کنیز دیگری میخرد... کنیز نخستین با دیدن رقیب سر غیرت می آید و از شاه علت را میخواهد. شاه نیز با صداقت همه چیز را اعتراف میکند و در نهایت کنیز، شاه را نزد خود می پذیرد.

 

 

Sunday

In the fortune of the king of one of Iraq’s cities, it had been seen that he qould receive hastility from women.therefore he kept a way from women and did not marry. He bought many slave-girls, but there was an old woman in his house who admired those slave- girls and made them to be proud of themselves and to give up serving him and to claim eminence. Therefore the king sold them again and he repeated the process so much that he became famous as the slave-girl seller. On day he is informed that a master has arrived with his chinese slave-girls and there is a very beautiful girl among them that whoever buys her, returns her in the morning and she is known to have a bad teste. The king becomes fond of her and buys her, whatever the old woman tries to delude the girl, is useless. The girl makes the king dismiss the old woman. After a while the girl becomes so dear to the king that it is as if the king is her slave!

 One night the king narrates to the girl that Solomon and the queen of Sheba had a child who was weak and ill. The queen requests Soloman to ask Gabriel about the way of curin his pain. Gabriel, delivers the message that two truths should be revealed beside the child. The Queen of Sheba confesses that in spite of faithfulness to her husband, she still desires the young ones and Soloman also confesses that in spite of abundant wealth, he is after the gift in anybody’s hand who arrives. The hands and feet of the child are cured after that.

After telling his story, the king wants the slave-girl to tell the truth too. The girl says that in her family, women reaching the state of pergnancy, give birth to their child and die. Accordingly she does not want to lose her life. The king also confesses that any slave-girl whom he has seen, not because of love, but because of power and wealth has been coming to him. Anyway, the girl does not admit the king to come in her.

The old woman, returns to the king and tells him allegorically that the only way of having the girl is the king’s love for another woman. The king buys a slave-girl and the first girl becomes jealous and  asks the king about the reason. The king confesses every thing fronkly. Finally the girl admits the king to come in her.

+ نوشته شده توسط شمیم ولیان |

بهرام پنجم، پانزدهمین پادشاه سلسله ی ساسانی، فرزند یزدگرد اول است. در آن هنگام که بهرام ولیعهد پدر بود، از نزد او دور بود و در حیره میزیست. پدر او را به نعمان ( بنا بر یکی از روایات طبری و روایات نظامی) یا به منذربن نعمان ( به روایت گزیده ی طبری و روایت فردوسی) سپرده بود تا در بادیه که هوایی خوش داشت تربیت شود. اعیان ملک گویی نمیخواستند پادشاهی در خاندان یزدگرد باشد، پس یکی دیگر از شاهزادگان را به نام خسرو به پادشاهی برگزیدند. منذربن نعمان با لشکر عرب به پشتیبانی بهرام برخاست.عاقبت قرار شد که تاج پادشاهی را در میان دو شیر بنهند و هر که آن را برگرفت، پادشاهی ازآن او باشد. خسرو برجان خود بترسید و پای پیش ننهاد، بهرام گرزی برگرفت و شیران را بکشت و تاج بر سرنهاد.

در شاهنامه، از خورنق، قصری که نعمان برای بهرام ساخته بود، سخنی نیست، حال آنکه نظامی با تفضیل از آن یاد کرده و تاریخ را با افسانه در می آمیزد و افسانه از آنجاست که بهرام در خورنق به حجره ای در بسته میرود و هفت تصویر در آنجا نگاشته میبیند، هر تصویر از آن دختری از یکی از شهریاران هفت اقلیم است: فورک ( دخت رای هند)، یغماناز( دخت خاقان چین)، نازپری ( دخت خوارزم شاه)، نسرین نوش ( دخت شاه سقلاب)، آزریون ( دخت شاه مغرب) همای ( دخت قیصر) و دُرسِتی ( دخت کسری). پیشگویان حکم نوشته بودند که او این هفت عروس را در کنار خواهد گرفت.

این اتفاق سبب میشود که بهرام هفت گنبد، به هفت رنگ و به نام هفت سیاره، بسازد ا در روزی که به آن سیاره انتساب دارد با یکی از دختران پادشاهان هفت اقلیم، در گنبدی نشاط کند.

رنگ سیاه با سیاره ی کیوان، رنگ صندلی با سیاره ی مشتری، رنگ سرخ با مریخ ( بهرام)، زرد ( طلایی) با آفتاب، رنگ سپید با سیاره ی زهره، رنگ فیروزه ای با عطارد و رنگ سبز با ماه مرتبط است. البته نظامی این رنگ ها را به ترتیب در روزهای هفته نقل نکرده است.

پوشیده نیست که هفت روز هفته، هفت رنگ، هفت سیاره، هفت گنبد، هفت پیکر، هفت دختر هفت پادشاه، هفت کشور یا هفت اقلیم، همه تاکید نظامی بر عدد هفت را میرساند که عددی مقدس است. ( مراجعه شود به مبحث اعداد- عدد هفت)

 

هر شب هفته؛ شاهدخت، گنبد، رنگ و حکایت مخصوص به خود را دارد:

 حکایت گنبد سیاه- تصویر سازی شمیم

شنبه قصه ی نخستین توسط فورک هندی در گنبد سیاه نقل میشود:

" کنیزی که همواره سیاه میپوشیده، بابت این انتخاب رنگ مورد پرسش قرار میگیرد و حکایت میکند که در گذشته کنیز پادشاهی عادل و مهمان نواز بوده که از همه ی مهمانهایش درخواست میکرده حکایتی را نقل کنند. مدتی از پادشاه خبری نمیشود؛ چون بازمیگردد سراپا سیاهپوش است. او حکایت میکند که یکی از مهمان هایی که از او پذیرایی کرده بود، سیاهپوش بوده و خبر از شهری داده که در چین واقع است و مردمانش همه سیاهپوشند. شاه به جستجوی آن شهر بر میخیزد و آن را میابد. مردم آن شهر هیچ چیزی در مورد رنگ لباسشان به او نمیگویند. شاه، مرد قصاب ساده دلی میابد و گهرهای فراوان نثارش میکند، او میخواهد که دین خود را نسبت به شاه ادا کند و شاه قصد خود را به او میگوید. قصاب از وی میخواهد که شب بازگردد. شب او را به ویرانه ای می برد و در سبدی می نشاند. سبد بال در می آورد و او را بالا میبرد. بعد از آن بوسیله ی مرغی غول پیکر به باغی سرسبز و آباد میرود. شب هنگام، گروهی از دخترکان را میبیند که مهتر آنها، وی را به مهمانی می پذیرد. تا یک ماه، هر شب را به عیش با آنان میگذراند و شب را با یکی از کنیزان سپری میکند. درست هنگامی که دیگر طاقت از مهتر آنان را نمی آورد و در آغوشش میگیرد، خود را درون آن سبد میبیند و زان پس، پادشاه سیاه میپوشد و آن کنیز نیز به خاطر اربابش سیاه پوش میشود."

 

مطلب دیگری درباره ی گنبد سیاه در سایت دوست گرانقدرم جناب حسن نقاشی

 

 

Saturday

A slave-girl who always wore black is questioned about this choice of colour and narrates that she she’s been the slave-girl of a fair and hospitable king in the past. The king requested all his guests to tell a story. There weren’t any news of the king for a while, when he returned, he’d been wearing black from top to toe. He narrates that one of his guests had been wearing black and gives information a bout a city in china whose people all wear black; and he adds nothing more.

The king goes to search the city and finds it. The people of that city tell nothing to him about the colour of their clothes, the king finds a simple- hearted butcher and offers him many gems. The butcher wants to compensate and the king tells him about his intention. The butcher wants him to return at night and takes him to a ruined place in the night-time and makes him sit in a basket. The basket grows wings and takes him up. Then, he goes to a green and flourishing garden by a giant bird. At night, he sees a group of girls and the greater of them invites him to a party. He spends every day with them enjoying himself for a month and spends the night with one of the slave- girls ( not with the greater). Right in the moment when he can not tolerate to be away from their leader, he finds himself in that basket again. From that day, the king wears black and the slave-girl wears black too for his master’s sake.

 

+ نوشته شده توسط شمیم ولیان |